تبليغاتX
souzan-hetfield

souzan-hetfield

about my self

لباس سفید...................

ردایی بلند...

...وشایداندوهی درمن!

درونم چیست!

شک برانگیز است...... مهتاب....

وحتی آمیزش من .............................باتو!

کلماتم مرده اند در من انگار!

 استفراغ کرده ام..................تنفر جنسی ام را!

و همه ی نفس هایت را!

..................همه چیز ظالمانه به نظر میرسد........

این چه حسی است درمن!
نمیخواهم!

نگاهت را!
و نفسهای شهوانیت را بروی تنم....

نمیخواهم

هیچ کدامشان را نمیخواهم!!!!

مرگ را باتونمیخواهم

و زجه های شبانه را

هیچ کدامشان را...........................

نمیخواهم............................

 

 

+ نوشته شده در 2009/10/11ساعت 4:55 PM توسط سوزان |


 

 

میخاهم توراپس بگیرم.............

میخاهم دستان زیبایت را

دستهای زحمت کشیده ات را که صداقت تکیدگی شان قمهایم را بارور میکند ............

آه..............................

میخواهم تورا احیا کنم درخود

خدا میداند که چقدر بیقرارم

چقدر غمگینم

بی تو!

مریم بی تو مانده ام .........من مانده ام و هزارویک غم!من مانده ام ........................بازهم مانده ام با غم تو!

نمیدانی  برایت چه کردند..............بیقراریهایمان را ندیدی!

شاید دیدی و ندانستی  چرا......

 

به  دینم قسم.......

به امام حسین قسم

میخواهم بمیرم

یا بیایم !

............همان جای نامانوسی که توهم در آن  تنها ماندی .............مثل من

میخابم درست جایی که تو بی گلایه و بیهیچ دلواپسی خوابیده ای

آیا میدانم!آیا دردهایت را میدانم؟!یاتظاهر به دانستن میکنم که تو نمیخواستی حالا را!

آنهم بی هیچ صدایی........

و بی هیچ امیدی.......

امروز میخواهم بخوابم ..........اینجا.............درست همینجا!

نگران نادیده هایت نباش

تو با خدا مبادله کردی هستی ات را...

بالهایت را پس خواهی گرفت......

چرا نگفتی که اینقدر بیتاب رفتنی!

و اینقدر بیتاب بالهایت!

عزیزم دیگر نگران نباش

نگران نادیده هایت نباش........

اکنون من میبینم آن آسمانی را که درست بالای  چشمان بی سویت میدرخشید...وتو ناگذیر ازدیدنش محروم بودی

امروز!

اینجا  صدای نفس هایم با مرگ ستیز میکند...

میخواهم تورا پس بگیرم....

میخواهم تو را از مرگ پس بگیرم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2009/8/11ساعت 1:41 PM توسط سوزان |


همه چیز آنقدر ناگهانی بود که دیگر جایی برای هراس  نمیماند......

اینک کلمات هم از توصیفش  جامانده اند و معانی یکدیگر را پس میزنند ....

درد روز به روز افزون میشود................

 

عزیزم به تقاص کدامین گناه  گیسوان پری گونه ات  را به یغما داده ای؟!

اینهمه آه را به کجا برم.............؟

نفسها راه گلویم ا بسته اند.................

نه نمیگذارم......نمیگذارم درد لحظه ات شود............نمیگذارم تورا با خود ببرند..........

درد تنها حسی است که برایت مانده است....................تنها پس از یک زندگی 26 ساله!

دلم تاب نمی آورد  به آرزوهایت قسم دیگر خواب به چشمانم نمیآید......................

 

 

میخواهم بدانی انگار درد تو در رگهایم جاریست

+ نوشته شده در 2009/7/21ساعت 8:7 PM توسط سوزان |


>